پزشك ايماني

يادداشتهاي يك پزشك
Bookmark || || RSS

با عمل به این توصیه ها می توانیم به جیب خود کمک کرده و تا حد زیادی نیز مانع از آلودگی محیط زیست شویم:

1-مسواک زدن:

در زمان مسواک زدن شیر آب را ببندید و از لیوان استفاده کنید.

مهمترین عامل در تمیز کردن دندان ها خود مسواک است نه خمیر دندان.هیچ وقت خمیر دندان را روی مسواک پُر نکنید. مقدار کمی از خمیر دندان برای مسواک زدن کافی است.

خمیر دندان ایرانی استفاده کنید زیرا خمیر دندان های خارجی هم گران هستند و هم احتمال تقلبی بودن آن ها وجود دارد.

پس از اتمام خمیر دندان قوطی آن را دور نیندازید.با بریدن ته قوطی به وسیله قیچی خواهید دید که در ظرف خمیر دندان مقدار زیادی خمیر همچنان باقی مانده است که می تواند برای چند روز نیاز شما را برطرف کند.

نخ دندان را به اندازه مناسب ببُرید.بریدن مقدار زیادی از نخ دندان نه تنها کمکی به تمیز کردن بهتر دندان ها نمی کند بلکه باعث زودتر تمام شدن نخ موجود در قوطی می شود.

 

2-حمام کردن:

 

برای جلوگیری از هدر رفتن آب بهتر است تشت بزرگی در حمام بگذارید و بدن خود را با آب تشت بشویید ودر انتها فقط برای آبکشی از دوش استفاده کنید.

صابون های کوچک شده و شکسته را دور نریزید.

می توانید یک لیف کیسه ای خریده وصابون های کوچک وتکه تکه شده را در آن بیندازید و برای لیف زدن از آن استفاده کنید.


?سياوش | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر | موضوع: زندگي سبز



بالاخره پس از مدتی طولانی
توانستیم تماشاگر یک تئاتر جدی در آستارا باشیم
تئاتر سنگ به کارگردانی دوست گرامی سیامک حسن زاده
در سه شب متوالی به روی صحنه رفت وبا استقبال خوب تماشاگران آستارایی روبرو شد

از همه اعضای گروه متشکرم ومشتاقانه منتظر نمایش های بعدی هستم



از:

جواد صفری آستارایی

روزنامه اطلاعات تاریخ سوم آبان 1389

 

همسرم با صدای‌بلند گفت :تا کی می‌خواهی  سرت را توی روزنامه فروکنی؟ می‌شود بیایی وبه پسرت بگویی غذایش را بخورد؟

روزنامه را کنارگذاشتم؛ پسرم فرهاد به نظرم وحشت‌زده می‌آمد اشک در کاسه چشم‌هایش پرشده‌بود و ظرفی پر از شیربرنج مقابلش قرارداشت.فرهاد پسری زیبا و نسبت به سنٌش باهوش بود.گلویم را صاف کردم وگفتم: "چرا چند قاشق درست و حسابی نمی‌خوری؟" "فقط به خاطر بابا"

فرهاد کمی نرمش نشان داد وبا دست اشک‌هایش را پاک‌کرد وگفت: "باشه بابا!همه‌اش رو می خورم بابا! اگر من همه شیربرنج رو بخورم هرچی خواستم بهم می‌دی؟"

دست کوچک پسرم را که به طرف من درازکرده‌بود، گرفتم و گفتم : "قول‌می‌دهم."

با بی‌میلی شیربرنج راخورد.در سکوت از دست زن ومادرم عصبانی بودم.وقتی غذا تمام‌شد فرهاد پیش ما آمد و گفت: "من می خوام سرم رو تیغ بندازم."

همسرم فریاد زد: "غیرممکنه." گفتم: "پسرم ما همه غمگین می‌شویم." فرهاد اشک می‌ریخت و می‌گفت : "پدر شما به من قول‌دادید!"

گفتم: "مَرده و قولش." فرهاد با سر تراشیده و صورتی گرد وچشم‌های درشت،زیبایی خاصی پیداکرده‌بود.

صبح روز بعد فرهاد را به مدرسه بردم. فرهاد برگشت وبرایم دست‌تکان‌داد. در همین لحظه سَری از یک خودرو بیرون‌آمد وبا صدای بلند فرهاد را صداکرد: "صبر کن تا مَنم بیام!" چیزی که موجب حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم  پس موضوع این است.

خانمی از آن خودرو بیرون آمد وگفت: "پسر شما فرهاد فوق‌العاده است. پسری که دارد با پسر شما میرود پسر من است. او سرطان خون دارد و براثر شیمی‌درمانی موهایش را ازدست‌داده‌است. از ترس این‌که همکلاسی‌هایش او را مسخره‌کنند مدرسه نمی‌رفت. هفته پیش فرهاد او را دید وبه او قول داد که این موضوع را حل‌کند. اما حتی فکرش را هم نمی‌کردم که او موهای زیبایش را فدای پسرم کند..."

 

کمک به کودکان مبتلا به سرطان







 





Add to Technorati Favorites Add to Technorati Favorites

گروه وبلاگنويسان محيط زيستي ايران

آخرين اخبار محيط زيست ايران وجهان